محمد مهدى ملايرى

221

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

از يك سو با يكى از شاعران جاهلى به نام طرفة بن العبد صاحب معلّقه‌اى با اين مطلع : لخولة اطلال ببرقة ثهمد * تلوح كباقى الوشم فى ظاهر اليد ارتباط مىيابد ، و از سوى ديگر با يكى از مرزبانان ايرانى در سرزمينهاى عربى كه اعراب او را المكعبر مىخواندند و تاكنون چندين‌بار نام او در اين كتاب برده شده است ، و مناسبت ذكر اين روايت هم در اين‌جا همين رابطهء دوجانبه است . اين روايت بدين‌گونه خلاصه مىشود كه طرفة بن العبد خواهرزادهء متلمّس كه او هم شاعرى معروف بود ، با دائى خود هردو در دستگاه عمرو بن هند امير حيره و از ستايشگران او بودند . روايت گويد كه طرفة جوانى خودخواه بود و رفتارى خودپسندانه داشت . و روزى كه در مجلس عمرو بن هند در اثر همين خودخواهى رفتارى ناپسند از او سر زد عمرو بن هند با چنان نفرت و انزجارى به او نگاه كرد كه متلمّس دائى او كه در آن مجلس بود بر طرفه بيمناك شد و او را از امير و كينهء وى برحذر داشت ، ولى او نپذيرفت ، تا وقتى به مناسبتى عمرو بن هند دو نامه براى آنها به المكعبر ، كه اين روايت او را كارگزار عمرو بر بحرين و عمان پنداشته ، نوشت و چنين وانمود كرد كه در آن نامه‌ها سفارش پاداشى براى آنها كرده ، ولى در واقع دستور قتل آنها را داده بودند . آن دو به سوى مقصد روانه شدند تا به نزديكيهاى حيره رسيدند و در آنجا شبانى را از مردم حيره ديدند كه سواد خواندن داشت . متلمّس نامهء خود را گشود و آن را به شبان داد تا براى او بخواند ، و چون از مضمون آن آگاه شد ، آن را به آب انداخت ، نه نزد مكعبر رفت و نه نزد عمرو بن هند برگشت ، بلكه راهى ديگر در پيش گرفت تا خود را از شرّ امير حيره برهاند . روايت گويد كه طرفه‌نامهء خود را باز نكرد و از مضمون آن آگاه نشد و به اميد دريافت جايزه به نزد مكعبر رفت و كشته شد . اين خلاصه‌اى از اين روايت است كه گرچه مطالب آن چندان به هم پيوسته نيست ، ولى چون به همان‌گونه كه در آغاز اين مبحث گفته شد ، غرض در اين‌جا نه نقد بررسى اين روايات و داورى در صحّت و سقم آنها بلكه نمودن ارتباط همين روايات با تاريخ و فرهنگ ايران و كاربرد آن در مطالعات مشترك فارسى - عربى است ، ازاين‌رو در اين مبحث همين روايات مورد استناد است . نكته‌اى